صحبت های کوتاه و بلند
یه جمعی داریم که حدود ۱.۵ سالی میشه باهاشون میرم بسکتبال. خیلیه ۱.۵ سال :)) تقریبا هر هفته و بچه ها حتی توی بعضی روزای جنگ هم میرفتن، من نبودم تهران ولی خب به منم حس قوی رو منتقل کرد این رفتنشون تو اون روزای سیاه.
چند وقتیه که دوستی هامون عمیق تر شده، بعد بسکتبال میریم املت میزنیم یا میریم کافهای چیزی قهوه میزنیم و اونجا صحبت های کوتاه و بلند جذابی شکل میگیره. از خودمون، از بگاییا از جنگ از شرایط روز از حکومتی که هر روز هار تر میشه و جنایاتش از کار هامون و خب قسمت جذابش برای من اونجاییه که صحبت ها شخصی تر میشه. انگار وارد دنیای آدم ها جذاب بوده برام همیشه و همینطور وارد شدن آدم ها به دنیای من :). اینو میدونم و بهش آگاهم که این نیازیه که خیلی وقته دارمش که کسی بیاد و دنیامو ببینه و بگه چقدر دنیای قشنگی داری، من دوستش دارم … بگذرم، آره این صحبتها از حال بد یکیمون یا چند تامون شروع میشه معمولا چند روز پیش از اینکه چه قرص هایی برای روانمون میخوریم شروع شد :)). به بازه های افسردگی که تجربه کردیم رسید بعد من پرسیدم توی بازه هایی که افسرده بودین چی نجاتتون داده. ح. گفت بازی، Dota 2 و الانم که عصبی میشم میرم اونجا به بعضیا فحش میدم و خالی میشم :)) آ. گفت بسکتبال و م. هم یادم نیست و فکر کنم چیز مشخصی رو نگفت و منم یه بازهای برنامه نویسی نجاتم داد … بعدش براشون داستان فیلم درخت گیلاس کیارستمی رو تعریف کردم که چقدر اون فیلم رو من تاثیر گذار بود و توی بلند مدت نگاهمو به زندگی تغییر داد.
آقا یه توت ما رو نجات داد
و واقعا خیلی جاها برای من چشیدن همین طعم توت و حس کردن گرمای آفتاب روی صورت، دلیل ادامه بوده. توت این روزا جمعیه که بعد از بسکتبال میریم دور هم جمع میشیم و با هم حرف میزنیم، کسشر میگیم، گاهی هم حرفای عمیق تر ولی جذابه، ر. که یهو بهش زنگ میزنم و میرم خونش و یکم معاشرت میکنیم و مزه این توت رو خیلی دوست دارم :)