خاطرات سخت
چقدر سخت فراموش میکنم و چقدر سخته فراموش کردنت …
این، خاطرات سخت منه، چون مربوط به رابطه آخرمه، چون هنوز هضم نکردم، چون هنوز شب های کافی باهاش سر و کله نزدم. و خیلی زیاد سخته. هر گوشه ای رو نگاه میکنم یادش میفتم و میپرسم چرا، و البته میدونم چرا ولی سخته قبول کردنش، سخت قبول کردن اینکه حتی دوست داشتن هم کافی نیست برای موندن، آره دوستم داشت، بهم محبت میکرد ولی اونی که نیاز داشت من نبودم …
رفتیم مسافرت، مسافرت یه روزه، همه برنامه هاش رو من چیدم، یه کلبه نزدیک تهران رفتیم، سقفش شیشه ای بود، شب ستاره ها رو میشد دید :) با ویزا کارتی که جدیدا کشف کرده بودم و میشد با کریپتو بهش واریز کرد، یه بازی دو نفره خریدم که اونجا با هم بازی کنیم، بازی کردیم :) رفتیم پیاده روی، کلی عکس گرفتیم، توی راه برگشتمون یه ریل راه آهن بود، عکسای خیلی قشنگی اونجا گرفتیم.اون دختر زیبا بود، واقعا زیبا بود، دوستش داشتم، واقعا دوستش داشتم ولی خب نشد…
فکر میکنم آدمی که بتونه من رو بپذیره سخت پیدا میشه، مدلی که رابطه رو میخوام کمی فرق داره، نقش های جنسیتی رو دوست ندارم، مرد باید فلان باشه، زن باید فلان باشه، من منم، تو تویی، من یه سری ویژگی ها دارم، تو یه سری ویژگی ها داری، بر اساس اینا رابطه رو جلو میبریم و نقش هامون رو پیدا میکنیم. اگه جایی نیاز داری فلان جور باشم بهم بگو، سعیمو میکنم ولی نیازتو بهم بگو، بهم بگو داره از درونت میاد نه از جامعه، نه از نقشی که یه عده دیگه قبلا برامون تعریف کردن و ما باید ازش تبعیت کنیم…
اون خاطره سفر رو الان بعد از اینکه اون بازی رو توی گوشیم دیدم، یادم افتاد. به نظرم خیلیکار باحالی کردم. حتی کارهای باحال و رومانیتک دیگه هم کردم :)) تراپیستم میگفت مثل یه بچهای که کلی احساسات داره، کلی خودتو توی چشم میبری، مهربونی میکنی، بعد میگی مگه میشه منو دوست نداشت؟ و خب آره تو خیلی مهربونی، خیلی دوست داشتنیای، ولی تو داستان خودتو داری، تو این بچهای و اون داستان خودشو داره و این بچه رو نمیخواد. و این خیلی دردناکه، خیلی دردناکه.
انگار دوست دارم همه چیزایی که میاد توی ذهنم رو بنویسم، همه خاطرات، همه زیبایی های اون رابطه تا همه بخونن و بگن اره تو خیلی خوب بودی، خیلی رابطه خوبی بوده، نباید میرفته. ولی خب میدونم که قطعا اینجوری نبوده و این ذهن منه که داره فقط این خاطرات رو نشونم میده و مهمتر از همه اینکه اون بر نمیگرده …
دو تا درس خیلی سخت و دردناک تا الان گرفتم، یکی اینکه تو تنهایی، هیچ وقت، هیچکس قرار نیست حسی که تو توی این لحظه داری رو درک کنه پس به اون امید خودت رو ابراز نکن. دوم اینکه دوست داشتن کافی نیست، دوست داشتن نمیتونه همه چی رو درست کنه، نمیتونه دو تا آدم رو کنار هم نگه داره.
پ.ن: آهنگ از نظر معنایی ارتباط خاصی به نوشته نداره، صرفا آهنگیه که حین نوشتن گوش میدادم و حس میکنم حسی که ازشگرفتم به نوشتم جهت داده