خاطرات خنده‌دار

البته باید بگم این خاطره خیلی هم خنده دار نیست ولی خب هر موقع یادم میاد خندم میگیره :)). فکر میکنم ۷-۸ ماهی از جدایی میگذشت، جدایی سختی بود…

۱ سال طول کشید تا باور کنم و بپذیرم باید جدا بشیم. هم خودم رو عذاب دادم هم اون رو. بار رابطه روی دوش من بود، هم خودم گذاشته بودم هم اون انتظارش رو داشت، آن چنان با انرژی شروع کرده بودم و توی هر لحظه‌ای خوشحالش میکردم که هم خودم رو فراموش کرده بودم هم نشانه‌ها رو نمیدیدم. اما ۳ سال اینجوری پیش رفت و یک جایی اون شور شروع کرد به فروکش کردن و من خسته شدم و اون نشونه‌ها هم پر رنگ تر می‌شدن. آبان ۱۴۰۱ من افتضاح بودم، استرس، خود خوری، سرزنش، تنفر، غم و همه چیز درونم بود، رفته بودم توی خودم، هیچ انرژی از من به سمت رابطه نمیومد و اون هم انتظار داشت عشقی که توش وجود نداشت رو من با انرژی که میدادم به رابطه جبران کنم تا بمونه. انرژی نبود، غم بود، خشم بود و من رفته بودم توی خودم. سکوت کرد، پناه برد به انرژی ای که از آدم دیگه‌ای میگرفت، درگیرش شد ولی باهام صادق بود و بهم گفت و من باز هم نمیپذیرفتم که این رابطه دیگه کار نمیکنه، تحمل کردم، حس‌هاش رو نسبت به اون آدم با اصرار ازش میکشیدم بیرون و هر حرفش تیشه‌ای میشد که میخورد به یه بخشی از وجودم و من باز هم در سکوت بودم و بدون انرژی….

۷-۸ ماه گذشت، جدا شده بودیم، همه چیز تموم شده بود. گه گاهی بهم پیام میداد، اوایل میترسیدم حس میکردم میخواد اون آزادی که بدست اوردم رو ازم بگیره و ترس داشتم ولی یک بار صحبت داشت پیش میرفت، می‌گفت دوست داره به هم برگردیم، دیگه نمیخواستم برگردم ولی داشتم به حرفاش گوش میدادم، داشتم باهاش وارد مکالمه میشدم. توی رستوران مهر و ماه توی جاده تهران-قم. و خوبه چی شد؟ همون آدم رو اونجا دیدم ((((: چقدر مگه ممکن بود؟‌ (((: اون آدم اصلا تهران نبود، یه شهر دیگه زندگی میکرد (((: همونجا، وسط صحبت دیدمش (((: و دوباره یادم اومد اون ارتباط برای من نبود و من زیادی صدمه خوردم، نمیگم اون نخورد ولی من هم خوردم. برگشت من بی محلی به خودم و حسایی که تجربه کردم بود و برنگشتم…

حالا چند روزیه یادش میفتم و خندم میگیره از اینکه چقدر ممکن بود مگه (((: من همون آدم رو ببینم توی اون لحظه و خندم میگیره.

هر صبح، نوشته‌های تازه و یک نوشته از یک غریبه.

همین. نه خبرنامه‌ای، نه تبلیغی. هر وقت خواستی، با یک کلیک لغوش کن.